
معلم
همه چیز از دانش آموزان
روش های تدریس
مدرسه
علمی-آموزشی
دانلودکتاب الکترونیک
تشویق و تنبیه
تقلب
خاطرات معلمان
گالری تصاویر مدرسه و دانش آموز
مدیر مدرسه
شعر
استرس
مدرسه گریزی
آیا می دانستید؟
افت و پیشرفت تحصیلی
خاطرات دانش آموزان
والدین گرامی
مطالب جالب و آموزنده
زندگی نامه شاعران
زندگی نامه دانشمندان
زنگی نامه شهدای فرهنگی
ضرب المثل
نام های اصیل ایرانی
آموزش و پرورش
مطالعه
روانشناسی کودک
احادیث تعلیم و تربیت
معرفی کتاب
آشنایی با کشورها
داستان های بسیار زیبا
خواص میوه ها و غذاها
اخبار و حوادث
تصاویر زیبا و جالب
پزشکی
مطالب خنده دار
مقالات کامپیوتر
کاریکلماتور
کاریکاتور
ورزشی
اجتماعی
ترفندستان
موبایل
پیامک عاشقانه
پیامک جک و خنده دار
پیامک سرکاری
پیامک های مناسبتی
بیوگرافی هنرمندان ایرانی
آموزش نرم افزار
آموزش سخت افزار
آموزش ویندوز
آموزش شبکه و اینترنت
زندگي نامه پيامبران وائمه
داستانهای قرآنی
آموزش کمک درسی
مقالات تاریخی
مدل لباس
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
معلم طلايه دار ايمان ، عشق ، ادب ، اخلاق و نزاکت است . هر حرکت او از چشمان تيزبين و معصومانه ي شاگردانش مخفي نمي ماند . او بايد مظهر اعتماد ، وقت شناسي ، وفاي به عهد ، صفا و صميميت و راستگويي باشد ، ، تا جواناني شجاع ، مودب ، راست گفتار ، وطن دوست و عاشق مردم پرورش دهد .

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ
خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
:: کربلا

|
بر كبودای زمین , هنگامه ی محشر گذشت | |
|
آسمان , در هاله ای از خون و خاکستر, گذشت |
|
|
هفت بند استخوان های مرا خشکاند و سوخت | |
|
آن جه در اوج عطش , بر چشمه ی کوثر گذشت |
|
|
سرنوشت آسمان و چرخ را وارونه کرد | |
|
آن چه در گودال , بر انگشت و انگشتر گذشت |
|
|
در کنار رود تشنه , در میان نخل ها | |
|
من نمی دانم چه بر عباس آب آور گذشت |
|
|
ابرهای تشنگی آن قدر باریدن گرفت | |
|
تا که در ناوردگاه عشق , خون از سر گذشت |
|
|
ظهر عاشورا , به روی نیزه ها تاگل کند | |
|
آفتاب از مشرق خونین خنجر , برگذشت |
|
|
شام غربت بود و نخلستان و صحرا و عطش | |
|
ماه , آن شب از کنار آب , تنها تر گذشت | |
دکلمه خوانده شده توسط زنده یاد شکيبايی در نوروز

این قطعه سروده حسین متولیان می باشد که توسط زنده یاد شکیبایی در عید نوروز با صدای شکیبایی از تلویزیون پخش شد .
میگن عید از تو همین کوچه میاد
یه مسافر از همین را میرسه
آشنای سفرۀ سبزه و نور
اگه امروز نشه... فردا میرسه
پلک آسمون دوباره میپره
ماهی قرمزا با هم کِل میکشن
موجا تا آسمونا سر میزنن
صدفا دستی به ساحل میکشن
فصل سیب سرخ حوا میرسه
انگاری آدم از آسمون میاد
همۀ ترانه ها منتظرن
باز صدای مخمل اذون میاد
کی میگه با خندۀ یه دونه گل
فصل سردمون بهاری نمیشه؟
کی میگه با چشمۀ یه چشمِ تر
همۀ رودخونه جاری نمیشه؟
میگن عید از تو همین کوچه میاد
یه مسافر از همین را میرسه
اگه امروز نیومد ...خیالی نیست
ولی عمر من به فردا میرسه؟
همین!
روحش شاد . یادش گرامی

تاريكي بي دانشي بيداد مي كرد
ايمان به انسان ؛ شب چراغ راه من بود
شمشير دست اهرمن بود
تنها سلاح من در اين ميدان " سخن " بود
" فريدون مشيري "
:: آموزگاران

آموزگاران
دستم گرفتند ، چشمم گشودند
راهم نمودند ، آموزگاران
آرام راند ند ، ناکام رفتند
بی نام خفتند ، آن نامداران
در شهر دانش ، فرزانه بودند
در موطن عشق ، دیوانه بودند
در کوی مستی ، مستانه بودند
هم عاشق ، هم جانانه بودند
آن جان نثاران ، آن جان نثاران!
هم دام بودند ، هم دانه بودند
هم کدخدا ، هم خانه بودند
هم باده ، هم پیمانه بودند
دُردی کشِ میخانه بودند
آن میگساران، آن میگساران!
نمی دانستم هیچ نمی دانستم و نمی دانستم که نمی دانم اما تو می دانستی و می توانستی و همین بس بود که دست هایم را بگیری و در کلاس مهربانی ات بنشانی و نخستین حرفها را برایم هجی کنی از آن به بعد در کلاس تو که به اندازه ی همه ی خوبی ها وسعت داشت می نشستم و از پنجره ی نگاهت آسمان را می دیدم که آرزوهایم را چون خورشیدی روشن در بر گرفته بود.
چه خوب بودی تو چه ساده ، چقدر مهربان و من در چشم هایت مهری می دیدم که بوی دامن مادر را می داد وقتی که ریحان می چید و بوی دست های پدر را وقتی خسته از راه برمی گشت وضو می گرفت در گوشه ی ایوان نماز می خواند.
آن قمری قشنگ که همیشه پشت پنجره می نشست و خبرهای خوب کلاس را برای مادر می برد ! هنوز هست . و آن کلاغ پیر که خبر چین بدی ها بود! من از کتاب چه می فهمیدم ؟! من از شعر چه می دانستم ؟! من داستان ندیده بودم ! من خاطره نچشیده بودم ! من با همه ی این ها در کلاس تو آشنا شدم و با تو در کلاس مهربانی .
یادت هست :
نوشتی : ابر باران بارید !
نوشتی : آب سیراب شدم !
نوشتی :بهار درخت ها برخاستند!
نوشتی : رود دریاها موج برداشتند!
و من فهمیدم که که دانستن آغاز توانستن است.
هنوز در خاطره ی آن روزم که هم بازی کودکی هایم شدی تا از پله های نوجوانی بالا بیایم و جوانی را به تماشا بنشینم. هنوز حرف هایت پرده ی دلم را می نوازد و صدایت در کلاس خیالم می پیچد:
" آن مرد آمد آن مرد با اسب آمد آن مرد در باران آمد"
و هنوز در جستجویم تا راه چون تو شدن را بیابم ای معلم خوبی ها ....
هفته معلم مبارک!
:: معلم

معلم نقش تو نقش رسالت
نما در راه نقشت استقامت
-
معلم سوختي چون شمع سوزان
جهان از علم تو گردد فروزان
-
معلم ، روشن از تو نور توحيد
كزان روشن حقايق مي توان ديد
-
شدم من بنده ات درسي چو دادي
تو عشق خالقم را ، ياد دادي
-
پيمبر هم معلم بود و استاد
نمود ازجهل وظالم ، هر دو فرياد
-
قوي باش و تو راه حق عيان كن
حقايق را به نيكوئي بيان كن
:: شعر
دراین واپسین روزهای باتوبودنم ، احساس می کنم هنوزبارم بسی سنگین است وتوراهیچ نیاموخته ام . ترکت خواهم کرد . دراین مدت کوتاه تنها توانستم تورا « الفبا » بیاموزم ولی فرصت نیست که صداهارابه هم آمیزم ، وکلمات جاویدان رایافته ، برروان پاکت نقش بندی نمایم
دخترم ، پسرم ،
به تو «آ» آموختم تابه روشنی وروانی آب روحت همیسه تابان باشد و «آ» آموختم تا «آزادی» رابخواهی وبه هیچ قیمتی مفروشیش
و « ب» آموختم بگویمت فقط « بنده » خدایی نه « برده » هیچ دیگر
به تو « پ» آموختم که « پویا» باشی همه عمر ودمی ازکاوش واندوختن دانش درنمانی
به تو « د» آموختم تا « دانا » شوی ودر« جهل » نمانی که همه پریشانیها از جهالت است
به تو « ر» آموختم که از« ریا » وریاکار ، پرهیز نمای وصداقت وصفا را سرلوحه زندگیت قراردهی
به تو « ا ِ» آموختم تا « اسلام » رانوربدانی وباآن ازتاریکیها به درآیی وبه سوی خورشید روانه گردی
به تو « ک » آموختم تا « کاروکوشش » رابشناسی وهمه عمر به وسیله تلاش بازو وفکرروزگاررابگذرانی ،بهره ببری ومردم رابهره مندکنی
به تو « م » آموختم تا « مهرومحبت » رادردلت جای دهی
به تو « و » آموختم تابیاموزی این زیباترین کلمات یعنی « وطن » را
به تو « ای » آموختم تا « ایران » را خانه خودوبا ارزشترین مکان درزمین بدانی
وتوبا الفبای آموخته پراکنده ، ازمن جدا می شوی وبرمن مجهول است که ازترکیب این صدا ها چه کلمه ای می سازی وازآن درکجا استفاده می کنی؟
نمی دانم « آ » رادربیان آفریدگاربه کارمی بری یادرساختن آتش ؟
نمی دانم « ب » رادرانتخاب بهترین می نویسی ویادریافتن بدترین
نمی دانم با « س» سلامتی می سازی یاسلاح؟
نمی دانم با « ش» شیرینی وشربت می آمیزی یا شوری وشرنگ؟
نمی دانم با « ع » زندگی راسراسرعیدمیکنی یا مردمان را همه عبد؟
نمی دانم با « م » مداوامیکنی یامرگ می آفرینی؟
برسرآن دورا هی انتخاب و وادی سردرگمی به این روزها بیندیش وازهوش وتوانت یاری بجو
شاید رمز رفتارم وپیام خاموشم ازپس عشق وایمان آشکارم تورا راهگشاباشد.

مي توان در سايه آموختن
گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد، ياد آموختيم
پس، سويداي سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم
از معلم جان روشن يافتيم
اي معلم چون کنم توصيف تو
چون خدا مشکل توان تعريف تو
اي تو کشتي نجات روح ما
اي به طوفان جهالت نوح ما
يک پدر بخشنده آب و گل است
يک پدر روشنگر جان و دل است
ليک اگر پرسي کدامين برترين
آنکه دين آموزد و علم يقين
شعر از استاد شهریار
خداحافظ برای همیشه
تلاش برای برکناری عادل فردوسی پور از مجری گری برنامه ورزشی نود
اگر می خواهید جذاب باشید
بخشش
تصاویری از کوتاه کردن مو با آتش
کربلا
آيا ناصر عبداللهي كشته شده است؟
پيشگويى وقايع آخرالزمان از زبان امام علی(ع)
داستاني بسیار زيبا
6 تکنیک طلائی برای کنترل احساسات
خواستن و رسیدن فقط و فقط اراده ما فاصله است
جستجو و پاک نمودن اتوماتیک فولدرهای خالی در ویندوز
شناگر بي دست و بي پا
7 توصیه برای سرما نخوردن